شـــــعــــر
 
چشم انتظار

ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست

که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست

که دست بردی از این بد بیارم

حساب جاری من گو ببند باجه بانک

که من به بودجهً عمر ، اعتبارم نیست

من اختیار نکردم پس از تو یار دگر

به غیر گریه که به اختیارم نیست

جهان فریب دهد آدمی به نقش و نگار

مرا چه نقش فریبنده چون نگارم نیست

به رهگذار تو چشم انتظار خاکم و بس

که جز مزار تو چشمی در انتظارم نیست

تو می رسی به عزیزان سلام من برسان

که من هنوز بدان رهگذر، گٌذارم نیست

قطار قافلهً همرهان مرا بگذاشت

که من بلیط و گذرنامهً قطارم نیست

چه عالمی که دلی هست و دلنوازی نه

چه زندگی که غمم هست و غمگسارم نه

منی که خسرو دربار عشق بودم دوش

کنون نگر که به دربار خویش بارم نیست

به لاله های چمن ، چشم بسته می گذرم

که تاب دیدن دلهای داغدارم نیست

غزال من تو به شاخ نبات بودی ، حیف

که من چو خواجه غزلهای شاهکارم نیست

ز نام بردن خود نیز شرمم آید و ننگ

که شهریارم و ـن شعر شهریارم نیست

[ پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391 ] [ 14:42 ] [ مهسا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ